تبليغاتX
سکوت شیشه ای





سلام

پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388

به احترام دوستی مهربان دوباره آپ می کنم...

ممنونم دوست خوبم....

ممنونم از اینکه کسی یه وقتی یه جایی زودتر از همه یادش بود....

ممنونم....

 
 


در مسیر شکفتن....بربادرفته هایم را شکر...

پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388

آموختی به من که هرگز برای خواستن آنچه دلم می خواهد،با تعصب به خدا اصرا نکنم...چون بر آنچه پشت هر واقعه پنهان است  واقف نیستم..

آموختی به من  که برای عبور از کوتاهی پله قبلی،باید سختی صعود را تحمل کنم و شوق بزگتر شدن را بیش از قناعت به کوچک ماندن دوست بدارم...

آموختی به من که در عمیق ترین دردها،رو به کسی کنم که نزدیک ترین است و سر بر دام مهر او بگذارم.تنها کسی که شایسته تکیه کردن بی دغدغه است،امین و مطمئن..

آموختی به من که در جریان زندگی گاه فقط باید رها شد...گاهی باید غیر قابل تغییرها را پذیرفت و حتی مهر بی انتهای خدا را برایشان سپاسگزار بود.بسیاری از اوقات اتفاقات آنگونه  نیستند که ما آرزو داریم...اما درس ها وآموختنی های زندگی در تمام لحظات جاری است...

فرپور...

 


یکی..دوتا..سه تا...

پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388

در روزی بارانی ،با نشانی عشق

که پلک دوست را می لرزاند،گفتی تا روشنایی باورت

همه ابرها مهر باریدند،تا لذت یکی شدن با

بلور نورانی شوق را

از چشمان مشتاقت بربایند و تو را به سمتی پر

دهند که از خود رها شوی

پرواز بهانه است تا فاصله کم شود

و باران چه مهربان رد پای دوری را می شوید

برای ایستادن همه ،جایی هست..

تو اینجا،کسی آن دورتر،ابریشمی آن سو و...

پایت را برقدمی بگذار ،که در انتها جای آن

نور راه دوستی شود

برای فردا که بافته  همه دیروز های ماست

نیک تر بیندیش...

آناهیتا مافی

 


من!!

پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388

تیله های درون چشمانت رنگی اند،پس چرا گاهی دنیا را این قدر سیاه می بینی!!؟؟

 


تو...

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388

فقط خندید و رفت...

بی هیچ حرفی...بی معرفت بی خداحافظی ام رفت...

 


دل تنگ غروب شلمچه ام...

دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388

باز بوی پیراهن یوسف می آيد...از کناره اروند...از نی زار های پر از مین فکه...

هنوز بوی خون می دهد طلایه،هویزه!!و دستهایی که اسیر سیم خاردار ها شد...

و هنوز از پس این سالها مرز خسروی به قدم های تو می بالد...بوسه می زند...غرق نگاه اشک بار تو می شود..

 تا ابد در دلم می مانی...بی اختیار، تو وجودی گام نهاده ای بر من.... دورد بر تو!!

 افتخار می کنم که ایرانیم!!حال چه سبز باشم چه سفید...در هر حال ایرانیم

 
 


جمعه بیست و سوم مرداد 1388

خوب چهارم شدم...

می دونم بده!!اما واسه مسابقات کشوری خیلی هم خوبه.....

به من چه اصلا!!

مسابقات وبلاگ نویسی...برنامه نویسی..پورپوینت

 
 




    ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

    که امشب با ناله ای بغض آلود
    بر دیار این دل خسته
    اشک می ریزد



Blog Skin