تبليغاتX
سکوت شیشه ای





منی که تنها مانده...درک کن....

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388

اين بار به خدا نمي شود نگفت!!ديگر نمي شود حرف نزد!!!

عجب باران اشكي باريد امشب!!!كسي نفهميد...كسي اصلا حس نكرد...

براي خودم مي نويسم!!!خطاب به مني كه ديگر من نيست!!مانده ام چرا!!!ديروز كه حرف مي زدم تمام حرفهايم بوي آشنايي مي داد...امروز كه حرف مي زنم تو هم نمي فهمي...حتي تو!!!

تكرار!!تكرار!!مكررات شده اند اين ذهنيت بي جان من!!ذهني كه اكنون تنها مانده!!بي هيچ وا‍ژه له شده اي!!مدت گاهي پيش همه به چشماني كه هميشه لبخند مي زد خيمه تعجب زده بودند!!آخر مگر مي شود هر لحظه شاد بود..هر لحظه خنديد...

اما هيچ كدامشان از دل پر دردم خبري نداشتند...ظاهرم مهربان بود...چه بگويم كه اندك تعدادي مرا helperو و شمار بي اندازه اي مادر خوابگاه مي ناميدند...

شاكر خدايي بودم كه شاد بودن وشاد زيستن را به من آموخته بود..

مدتي است حال لحظه هايم اصلا خوب نيست...فقط صداي فرياد مي شنود وديگر هيچ...

آرام مي نشينم كنج خلوت تنهاييم و بي هيچ فريادي سيلاب ديدگانم جاري است....

داد مي زنند كجا رفته دل مهرباني كه مهربانيش لحظه اي تمامي نداشت و مهرباني اش پر از صداقت بود..

در جواب تو مي گويم...زهراي مهربان مرد...تمام شد مثل واژه خداحافظي من...مثل جاده بي راهه...

مي گويند گير سپيچ شده ام به لحظه هايي كه به لطافت مي گذرند...

در جوابت مي گويم...بي گداري لحظه هاي من به خداييش قسم بوي بي رنگي گرفته...

ماه هاست نمي دانم محبت حتي آفتاب چه رنگي است...نمي دانم...به خدا نمي دانم.....غريب بي كجايي ها شده ام؟فاصله زمان هاي ديروز و امروزم سال هاست..

دلم لك زده براي روزهايي كه از سبد احتياج مي گفتم....بي رنگي دستان خودم...روزها و صبح ها...

بوي تيرگي مي دهد اين ثانيه ها!!

كسي حتي يك بار نپرسد كدام فراسوي نگاهت را به چه دري با چه عظمتي بسته اند كه لمحه اي شادي و لمحه هايي بيش غمگين..

بي انصافي نمي كنم...كسي پرسيد..كسيكه نمي دانم از كجا آمد و نمي دانم چرا ثانيه به ثانيه دور مي شود...

دلمان خوش بود به آدمهايي كه دوستشان داشتم ودوستم داشتند..اما نشد....از نگين بي مروت گرفته كه لحظه اي گوش هاي هميشه بيدارش را براي دوسته 11 ساله اش صرف نكرد..سالها روزگارمان با حرف هايي گذشت كه زمان تنها راه گشا بود و... حرف هاي من هميشه تنها ماند تا برسد به دوستي كه اين روزها مرا متهم مي كند به وقت ناشناسي..به بازيگر حرفه اي...شايد بي ادبانه اش همان كولي بازي باشد..

به تو هم بگويم كه لحظه هايت پر شده از غروري لعنتي....همه خاطراتت به گور رفت...حق با تو بود.. روزگار بي مروت همه را به دست فراموشي مي سپارد چه رسد به يك خاطره تلخ فراموش شده....

اين تمام تاريكي ذهني بود كه اين روزها بيشتر مي سوزد وتند تر مي سوزد...خاكستري نخواهد ماند..مني ديگر نيست...

هان مهربان 2 ساله من...ممنونم...به قدرداني تمام خاطرات و روزهاي بودنت يك سال ديگر را به ....گاههی فکر میکنم اگرنبودی خاطرات ایندو سال هم تیره می شد..

اين هم تمام مي شود...

باور كنيد گاهي مطمئنم ديده نمي شوم..حس نمي شوم...

شايد بودن هايم بهانه است..نبودن هايم هم..........

نكند دارم فراموش مي شوم...نشانه هاي فراموشي قلبي ست كه نمي زند....

نمي دانم...شايد بروم..شايد با رفتنم كسي پشت سرم يك ليوان آب ريخت...شايد كسي دعا كرد برگردم...

شايد هم....

شب بخير...........

 
 


دوشنبه دوازدهم مرداد 1388

 

ای دوست مرا به خاطر آور....

 


تو..او...فردا

جمعه نهم مرداد 1388

فکر میکنی نکند توی ایستگاه

با یک نفر شبیه "تو" ساکش عوض شده؟!



دیگر به فکر شهرت و پول و قیافه نیست

هر بار زخم خورده ملاکش عوض شده!!!................

(زینب)

 
 




    ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

    که امشب با ناله ای بغض آلود
    بر دیار این دل خسته
    اشک می ریزد



Blog Skin