|
.............
|
|
|
شعر حميد مصدق
تو به من خنديدي و نميدانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت
جواب شعر بالا
من به تو خنديدم چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي كه باغبان همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت : برو چون نمي خواست به خاطر سپرد گريه تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض نگاه تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق اين پندارم كه چه ميشد كه اگر باغچه كوچك ما سيب نداشت
http://meshkin-students-lit.blogfa.com/post-168.aspx
|
|
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387
|
|
|
|
| |
|
شب تنهایی خوب
|
|
|
گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند شب سلیس است و یکدست و باز شمعدانی ها و صدا دار ترین شاخه فصل ماه را می شنوند پلکان جلو ساختمان در فانوس به دست و در اسراف نسیم گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را چشم تو زینت تاریکی نیست پلکها را بتکان کفش به پا کن وبیا و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روی کلوخی بنشیند با تو و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت :ـ بهترین چیز رسیدنم به نگاهی است که از حادثه عشق تر است
* سهراب*
|
|
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387
|
|
|
|
| |
|
م!!
|
|
|
بیا!!
اینم از روزای آخر سال من!!
یه افتضاح دیگه به بار آوردم!! اه
|
|
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
دیوانه وار گرد تنهایی.........
دیوانه وار می چرخم...
دیوانه وار!!
چه را می جویم؟؟!!
|
|
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
|
|
|
|
| |