تبليغاتX
سکوت شیشه ای





تولد دوباره ات مبارک...

دوشنبه پنجم اسفند 1387

 

واژگان حضور آمدنت را جشن گرفته اند..

 


انگار بعضي تعاريف در ذهن من گنگ تلقي شده اند....هيچ وقت نتوانستم درك كنم معني واژه ي عشقي را كه دوستانم هجي مي كنند...هيچ وقت نتوانستم خيلي واژه ها را رنگ زنم....

مي گويد: تا كنون كسي را دوست نداشته اي آن گونه كه بايد....مي گويد كودكي هنوز....بزرگ كه شوي و عاشق، مي فهمي چه مي گويمت....

دورم زده اندم و نصيحت مي كنند....گيج نگاهشان مي كنم....!

مي گويم: آخر چگونه مي شود دوست داشت كسي را و او را در منگه قرار داد؟؟؟ چگونه مي شود كسي را دوست داشت اما مدام در پي تغيير او درآمد...مگر نه اين است كه انسان ها را بايد همانگونه كه هستند دوست داشت؟ مگر نه اين است كه بايد تلاش كرد تا عيوب يكدگر رفع كنيم؟ خب اگر تمام كسي از نظر تو بايد عوض شود چگونه عاشقش مي شوي؟ چگونه او مي شود همان كه تو مي خواهي؟؟؟

مي گويد: تو كودكي...اين ها همه حرف است...

مي گويم: اي بابا....باشد من كودكم....اما وقتي تو كسي را دوست داري چگونه است كه همه اش بر او شك مي ورزي و هم چون پرنده اي زنداني قفس مي كني اش؟

مي گويد مرا: اين ها همه از علاقه زياد است...نگرانم شايد!!!

مي گويم: آخر چگونه مي شود كه اين گونه عاشق شد كه هيچ نديد....آخر او كه هيچ سنخيتي با تو ندارد...او، تو نيست....فرق داردَ... عادت كرده ...مي گويم نمي تواند پاي يك نفر بماند...

مي گويد: مهم نيست...جوان است او....من مي پذيرمش اينگونه...!بگذار جواني اش را كند!!!

مي گويمش :هر آنچه را كه مي دانم و ايمان دارم....

مي گويد: شيرين جان كودكي هنوز....

مي گويمش: اگر واقعا دوستش داري بايد رهايش كني....دوست داشتنت هم خودت را مي سوزاند و هم او را....آخر اين چه دوست داشتني است كه حاضري  آينده اش خراب شود؟

مي گويد: دوستش دارم همين كافي است...مي گويد بگذار عاشق شوي مي گويمت!!!

هيچ نمي گويمش ديگر....تنها لبخندي ميزنم و راه كج ميكنم....

فقط مي انديشم كه مادرم هميشه مي گفت تاثيرات رفتارهاي دوران جواني ات بر زندگي آينده ات اثر دارد....هر چه پاك تر زندگي كني در آينده زندگي آرام تر و بهتري خواهي داشت....


ــجایی خواندم....انگار نمیشود نشنید...انگار نمیتوان ندید....تنها می توان نگفت....و من هم سکوت پیشه میکنم شاید...تا نیازارم دیگری ها را....باز هم همان اصل می شود اساس.... "یکدیگر را می آزاریم بی آنکه بخواهیم....شاید بهتر آن باشد دست در دست هم دهیم بی صدایی!!!"

ــباشد هر آنچه تو میگویی درست....اما هر آنچه میگویی تنها برای خودت درست....من را دیگر با تو کاری نیست....!!!!

ـــ فردا باز خواهم رفت....آرام و بی صدا.....!!!!

 

 http://www.atasheh-penhan.blogfa.com/post-123.aspx  از وبلاگ دوستم گرفتم این مطلبو...ممنونم ازش خیلی..

 
 




    ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

    که امشب با ناله ای بغض آلود
    بر دیار این دل خسته
    اشک می ریزد



Blog Skin