تبليغاتX
سکوت شیشه ای





ترانه...

چهارشنبه بیستم آذر 1387

ترانه

بچه می شوم و هر چه دلم می گوید گوش می دهم.


سرم را بالا می آورم "تو" جلوی من نشسته ای-نمی دانم آن لحظه تو هم بچه شده بودی یا چون فهمیدی من بچه شده ام اینطور نگاهم می کردی.- خلاصه آن موقع دلم گفت : دوستش داشته باش و من تو را دوست داشتم.



بچه می شوم و همه چیز را خوب میبینم.

از تو دلگیر نمی شوم وقتی دست روی نقطه ضعف هایم می گذاری.وقتی بدجنسی می کنی و وقتی آنی می شوی که دوست ندارم.



بچه می شوم و فراموش می کنم.

مثل بچه ها وقتی برایم قصه می بافی تا کارهایت را توجیه کنی ارام می شوم .وقتی وعده ی آبنبات می دهی سکوت می کنم.و خودم را به آن راه می زنم.



بچه می شوم و می خندم.

وقتی از تو به اندازه ی عشقم متنفر می شوم و دوست دارم که دوستت نداشته باشم-وقتی از تو عصبانی می شوم-آرام می خندم تا در صدایم تو این ها را نشنوی و غمگین نشوی.



بچه می شوم و چون بچه می شوم عاشقت می شوم و عشق را می خوانم و عاشقت می مانم.

 
 


ها!!!

جمعه پانزدهم آذر 1387

سلام

امروزخيلی دلم گرفته بود....فقط دلم می خواست با يکی حرف بزنم..

گوشی وبرداشتم به سارا زنگ زدم...از ديروز نمی دونم کجاست!!! که هم دائميش خاموشه هم ايرانولش...

نيگنم که کلاس داشت..

فاطی که امتحان داشت....

داشمونم که درس و...کارو باره خودش(آبجی کيلو چند!!!)

Chargايرانول خودمم تموم شده بود ...ضد حال از اينا بالاتر....

واسه خيلی از بچه ها هم کلی تک زدم گفتم شايد خودشون smsچيزیدادن.....که هيچ........

واسم دعا کنين ..توی برزخ تنهاييم گير افتادم امشب.....

هيشکی پيداش نيست....m؟!!

 
 


فردا......

جمعه پانزدهم آذر 1387

آتشی روشن کرده ام

و عهد بسته ام تا خاموش شدنش،

برايت  دعا بخوانم.

تمام کارهايت روبه راه خواهد شد چرا که من....

هيزمی ديگر در شومينه انداخته ام!!

 
 


روبه رو...

جمعه پانزدهم آذر 1387

افسانه ها می گويند که خوشبخت ترين انسان روی زمين را

می توان سوار بر اسبی تک شاخ يافت،

با چشمهايي بسته!

من تورا بر آن اسب ديده ام...چشمهايت را باز کن

تا باور کنی بهترينی!!

 


..امروز...

جمعه پانزدهم آذر 1387

چوب کبريت های نيم سوخته...

و چشم هايي...

در حسرت دوباره ديدنت...

به امتحانش می ارزي

 ولی ای کاش قصه های کودکی بر اساس واقعيت بود...

 




    ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

    که امشب با ناله ای بغض آلود
    بر دیار این دل خسته
    اشک می ریزد



Blog Skin