![]() |
|
![]() |
|
|
ترانه...چهارشنبه بیستم آذر 1387
ترانه |
|
|
|
ها!!!جمعه پانزدهم آذر 1387سلام امروزخيلی دلم گرفته بود....فقط دلم می خواست با يکی حرف بزنم.. گوشی وبرداشتم به سارا زنگ زدم...از ديروز نمی دونم کجاست!!! که هم دائميش خاموشه هم ايرانولش... نيگنم که کلاس داشت.. فاطی که امتحان داشت.... داشمونم که درس و...کارو باره خودش(آبجی کيلو چند!!!) Chargايرانول خودمم تموم شده بود ...ضد حال از اينا بالاتر.... واسه خيلی از بچه ها هم کلی تک زدم گفتم شايد خودشون smsچيزیدادن.....که هيچ........ واسم دعا کنين ..توی برزخ تنهاييم گير افتادم امشب..... هيشکی پيداش نيست....m؟!! |
|
|
|
فردا......جمعه پانزدهم آذر 1387آتشی روشن کرده ام و عهد بسته ام تا خاموش شدنش، برايت دعا بخوانم. تمام کارهايت روبه راه خواهد شد چرا که من.... هيزمی ديگر در شومينه انداخته ام!! |
|
|
|
روبه رو...جمعه پانزدهم آذر 1387افسانه ها می گويند که خوشبخت ترين انسان روی زمين را می توان سوار بر اسبی تک شاخ يافت، با چشمهايي بسته! من تورا بر آن اسب ديده ام...چشمهايت را باز کن تا باور کنی بهترينی!! |
|
|
|
..امروز...جمعه پانزدهم آذر 1387چوب کبريت های نيم سوخته... و چشم هايي... در حسرت دوباره ديدنت... به امتحانش می ارزي ولی ای کاش قصه های کودکی بر اساس واقعيت بود... |
|
![]() |
|
![]() |
سکوت شیشه ای





