تبليغاتX
سکوت شیشه ای





دعا یادت نره!

سه شنبه پنجم شهریور 1387

مدتی بود داشتم فکر می کردم چه مطلبی پیدا کنم تا بشه وبو آپ کرد که یهو (البته بماند که اصلا دلم نمی خواست و نمی خواد این اتفاق افتاده یا دوباره تکرار بشه....)یه اتفاقی ویفتاد!!صبرکن..یه ذره تحمل داشته باش......

.................

.....................................

.......................فقط  واسه این بودکه حرصتو درآرمJ

داشتم می گفتم:خدا بخواهد کم کم دیگه باید تشریفمونو از حونه جمع کنیم بربیم ولوی خوابگاه بشیمJ دانشجوا بزنن کف قشنگرو!!!امروز صبح با مامانی رفتیم بازار امام (ره) خرید سال تحصیلی!!آغا چشتون روز بد بینه!!هی به مامانی می گم چی کار بابایی داری!!بابایی داشت از اداره بر می گشت..بگین خوب!!خوب.....

زنگ زد گفت می یام دنبالتون واشه برگشت..ما هم هی تو سر خودمون میزدیم که مامان من باید برم بانک بعدش باید برم آموزشگاه و بعد برم پول گوشیمو بدم...مگه قبول کرد گفت نه!!با بابا می ری!!نبودین ببینین  اشک تو چشام بود مامان من 20 سالمه ها!!!

حالا از این حرفا گذشته دیدیم گوشی مامان داره زنگ می خوره..بابا بود..مقابل فاز 2بازار...ماهم هی چادر مامانو بکش..تو سر خودمون زدیم...هیچ.....راه افتادیم رفتیم..بابایی مارو دید پیچید بیاد طرف ما یه چی گفت شپلق!!بابایی با ماشینش افتاد توی یکی از  چاله چوله های شهر...

مارو می گی!!نفمیدیم چه طوری با مانی طول خیابونو دویدیم...

ها!!چته!!گوش شیطون کر...الحمدالله بابا هیچیش نشد فقط ماشن بدبخت یه 200 هزار تومانی خرج برداشت...آخه من نمی دونم این چه وضعیه!!!

یه بار می گن لوله آبه!!!یه بار می گن گازه!!یه بار می گن فیبر نوریه!!!حالا کاش وقتی تموم می شد به فریاد خیابونای دهن باز می رسیدن.......

اینم مصیبت امروز ما!!!واسم دعا کنین!!

فردا می خوام برم امتحان رانندگی بدم دفعه اوله و ردی رو شاخشه!!!دعا یادت نره ها!!

 
 


سه شنبه پنجم شهریور 1387

 

 

هفته دیگه قراره یه اتفاق خیلی خوب بیافته...بگم!!!

نخیرم ن می..  گ... م..!!

به وقتش می گم...

یه کم صبر داشته باش...باشه؟؟

 

 




    ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

    که امشب با ناله ای بغض آلود
    بر دیار این دل خسته
    اشک می ریزد



Blog Skin