سلام خوبین!!!خوشین!!!امروز می خوام یه داستان واقعی واستون تعریف کنم..راستش ازم خواسته بودن توی نظرات وبلاگم یه کم از خودم بگم..اینجا می گم..هرکی دوست داره گوش کنه..دوست نداری؟؟به من چه..گوشاتو بگیر چشاتم ببند...بعضی وقتا بعضی چیزا از یاد آدم نمی ره..مثه این اتفاقی که واسه من افتاد...نه بابا خبری از عشقو عاشقیوو اینا نیست..چیزی که می گم شاید حتی واسه خیلی ها مهم نباشه..
خدا توفیق بده 1یا2 بیشتر سال دیگه می شیم خانم معلم(دبیر ریاضی)....یادم رفت بگم 20 سالمه(واقعا؟؟)این طوری می گن...یادم می یاد چش باز کردیم دیدیم دبیرستانیمو گفتن قبول شدی بدو برو ثبت نام ..کجا؟؟واقعا نمی دونی؟؟؟حالا بزار بگم کلی بخندی دبیرستان فرزانگان،سمپاد..نمی دونی سمپاد چیه؟؟
سازمان ملی پرورش استعداد های درخشان.. ما هم خیر سرمون پاشدیم رفتیم ثبت نام و خبر از آينده که نداشتیم که چه بلایی سرمون می یاد...چشامون یه ذره بیشتر باز شد دیدیم که توی این مدرسه فقط باید درس بخونی..از عصر تا شب..چرا عصر؟؟خوب عقل کل صبحا مدرسه بودیما!!!ما هم که با اجازتون درسخون راهنمایی بودیمو رتبه اول کلاس گفتیم خوب اینجام فقط درس مرس می خونیم..اینا بزرگترن حتما یه چی می دونن می گن کنکور داریم!!!ما هم شروع کردیم گاهی عین خر(ببخشید..حیوان دراز گوش!!) درس می خوندیم..
آغا حوصلمون سر رفت..نمی دونم خدا قربونش برم این درو از کجا باز کرد..یه جایی درست کرده بودن بهش می گفتن پانا(وای خدا پانا هم نمیدونی چیه؟؟؟)خبرگزاری دانش آموزی..ما هم جوگیر شدیم پاشدیم رفتیم....
نمی دونم چی شد یهو گفتن شدی هیئت تحریریه نشریه خبرگزاری. اسمش؟؟؟آفتاب مهر(از شرق مدرسه طلوع می کند)بماند که اونجا هم کاری از پیش نبردمو....آخرشم هیچی نشدم...(خبرگزاری هیئت تحریریه فعالی داشت..همشون الان ولو تهرانن..)
سال رسید به پیشو..درسو...رشته ریاضیوو.....خرخونی..مارو هم جو گرفته بود و تابستونو کولاک خوندیم..یه چی بگم بخندی؟؟معاون و مدیرمون به منو 2تا دیگه از دوستام می گفتن شماها تهران قبول می شین....اما سال که شروع شد زیاد حوصلمون نشد درس بخونیم(یه مشکل خیلی بد برام افتاد).این فاطی هم تا نتیجه سنجشا می اومد نفرات برترو معرفی میکرد..خیر سرمون با دبیرستان پسرا رقیب بودیم..فاطی هم اسمارو ردیف می کرد..عبدالرضا(36).سینا(300).سعید(زیر1000)..سجاد(450)..یاسمین(4000اینا)..عاطفه(4000اینا)..زهرا(7000اینا)..مهسا4000اینا)..این رتبه واقعی کنکورشونه.
کنکور دادیمو الافیای تابستون شروع شد.چشام دیگه کاملا واشده بود...خودمو قاطیه انجمن سمپاد کردیم..نتیجه که امود4بعدازظهر بود..چشام به کامپیوتر افتاد تمام دنیا پکید رو سرم..حالا باید به اندازه یه دنیا حرفای چرتو پرت آدمارو گوش می دادم..از اونجایی که گوش شیطون کر بچه با ارادیی بودم یه سال دیگه همانند همان درازگوش شروع کردیم بخوندن..حالا بماند که مردم چیا به ما گفتن بخصوص دوستان..ما ارادمان فولادی بود آرزوهای بزرگ در سر...
با رتبه هایی که می آوردم بهم گفتن تو هیچی نشی 1000یا2000 روشاخته..اما!!!روزگار بد چرخیدو وقتی نتیجه ها اومد...بازم عین پارسال..نمی دونم چرا گاهی خدا اصلا دوسم نداره..آخه خدا مگه من کم کاری کردم؟؟؟کم خوندم؟؟نمی فهمیدم؟؟؟نتیجه ها که اومد شدیم سنگ رو یخ اساسی...شخصا خودم فقط به یه نفر رتبمو گفتم...
هنوز که هنوزه وقتی حتی تبلیغات کلاسای کنکورو می زاره...وقتی برگه امتحانای همون وقتا رو می بینم اشکم در می یاد اساسی..یادم نمی ره..بعد 2سال کنکور دادن خیلی چیارو از دست دادم و حالا هرچی حساب کتاب می کنم بازم کمه....سرخورده همه که شدیم!!!آرزوهام روسرم خراب شد!!آبروم جلو مانی و بابایی که رفت به کنار این که پی بردم هیچی نیستم هم یه ور.. تازه یه چی بدتر از اون..یه رشته ای قبول شدم که ازش متنفر بودم...
ها یادم رفت بگم(نخندینا)دانشگاه آزاد هم مهندسی برق بینFوMها 9(نهم شدم)..اما خوب دیگه من آزاد برو نبودم..آخی..رشته که خیلی دوسشون داشتم..مهندسی شیمی..برق..کامپیوتر..روزگاره دیگه!!
الانم نمی تونم به هیچ کدومش برسم باید به آینده شوم خودم بسنده کنم..معلمی!!!اه اه.........