تبليغاتX
سکوت شیشه ای





چهارشنبه چهارم آذر 1388

اين وبلاگ تا اطلاع ثانوي سياه پوش مي شود....

به احترام تمام تنهايي هاي من فقط يك ثانيه سكوت....

 


خودم!!!تنهاييم . باز خودم....

چهارشنبه چهارم آذر 1388

امشب باز از اون شباييه كه هرچي ثانيه هارو يكي يكي مي شمرم تموم نمي شن!!!

امشب ....

فقط به ذهنم رسيد بگم چقدر بدبختم!!!

يه مدتي لج كردم قرصامو نخوردم!!!5ماهه دارم قرص مي خورم....1ماه ولش كردم...

نمي خوام!!!زوره مگه!!!!

 


او...تو..شاید..امروز....

یکشنبه یکم آذر 1388

گاهی چقدر راحت دلگیر می شوی از کسی که گاه گداری می شود تمام بودنت... مثل فیلم دلت که همیشه رنگی است...همیشه هست!!همیشه!!!

و چه راحت به خاک می سپاری خاطرات تمام ندانم کاری هایش را...

ولی!!!!

این بار نمی گذرم از تمام ناگفته ها و نا نوشته هایی که بی هیچ دلیلی سر باز می کند...

 


هيچ كس!!

پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388

و باز هم سكوت!!!

و دل تنگي هاي من كه بي هيچ واهمه و دليلي سر باز مي كند!!!

گاهي چقدر خسته مي شوم از اين زمانه ي پست...

 
 


شايد...

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

ثانيه ها هم رنگ باخته اند و در هجوم بي رنگي باز هم...

شايد هم حق با تو بود..بايد رفت!!!

 


دوشنبه یازدهم آبان 1388

گاهی دل تنگ می شود..برای خاطراتی که نقاب به چهره گرفته اند...

به حرف هایی که صدای خنده های قهقهانه اش دل آدم را می شکند....

نمی دانم....

فقط سکوت می کنم...فقط!!!

 


سين مثل سكوت...سين مثل تو...

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388

چشمان من و

قطره هاي اشكي كه جاري ست...

هر دو نبودنت را بهانه مي كنند....

 


تو..

چهارشنبه هشتم مهر 1388

یک دنیا حرف..

و دستهایی که باز هم تنها ماند....

و صدایی که در حنجره زرین این روزگار بی غروب خفه شد....

چرا !! در تهاجم حرف هایی که زدی ساکت مانده ام!!!

چرا دست اعتراض برنداشتم!!!چرا غروب تمام لحظه ها بی داد کرد....

به حق که بی انصافی...

 


سین مثل...

چهارشنبه هشتم مهر 1388

سلام...

ممنونم از تمام دوستایی که این مدت بهم سر زدن و شرمنده که هنوز نرسیدم به وبلاگاشوهن سر بزنم...

در اولین فرصت این کارو می کنم...

بد جور کار و زندگیم گره خورده توی هم....

و به قولی!!

خیلی  دور ...خیلی نزدیک..

 
 


یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388

براي تمام خاطرات تلخت هم ممنون.. براي هميشه برو..خداحافظ

 




    ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

    که امشب با ناله ای بغض آلود
    بر دیار این دل خسته
    اشک می ریزد



Blog Skin