تبليغاتX
برای تازه شدن دیر نیست


برای تازه شدن دیر نیست

صدای تیک تاک زمان را می شنوی!!!

جا مانده ای از زمان یا بی اختیار خودت را در جاده های پر تلاطم دنیا گم کرده ای!! ۱۳ روز هم با تمام نحسی اش تمام شد اما باز هم نیستی!!!!!

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 16:47 توسط سکوت| |

 

دانه دانه تسبیح دلم هم تمام شد اما هنوز این دیده چشم به راه توست....

دیر زمانی است حسرت تمام نگفته هایم را می خورم...بدجور این نگفته ها دیدگان شبانه ام را شامگاهی اشکبار کرده....

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 16:49 توسط سکوت|

فکر می کردم کار سختی ست..

اما فراموش کردنت از آنچه فکر می کردم هم ساده تر بود.....

باور کن..

برو به سلامت....

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 16:3 توسط سکوت| |

این روز ها عجیب دلم هوای گذشته را می کند.......

غریب می زنی دوست همیشگی من.......

خاطراتم عجیب دیشب تنها شد..........

خوب بودن را پشت کدام آینه دلت جا گذاشتی؟؟بگو که بودنت دروغ خواب و خیال دلم نیست؟؟

چرا عجیب حرف می زنی!!!این همه سال نبودنت بس نیست؟؟؟بس نیست برای بهتر ماندنت؟؟

غریبه شدی دوست مهربانم!!

دوست دوشتم وقتی باز می گردی کمی هم به فکر من بودی!!اما تو هم بودنت شده مثل نبودنت...

توان ماندن نیست..توان بودن هم نیست...من دوست تنهایی هایم را می خواهم نه دشمن خاطراتم را...

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 14:3 توسط سکوت|

سلاااااااااااااااااااااممممممممممممممممممممم

یه پل دیگه هم گذشت..حالا نوبته بعدیه!!

فارغ التحصیل دانشگاه هم شدیم...

امروز جشن فارغ التحصیلیمونه..................

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 13:54 توسط سکوت| |

می دونی بد ترین قسمت قصه دنیا کجاست!!

اینکه به بهترین دوستت بدبین باشی!!!

معذرت می خوام ازت.....

اما واقعا ازت دلگیرم...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:54 توسط سکوت| |

 

گیر کرده ام میان دنیای دو دلی...
من هم مانده ام آن قول و قرار ها را کدام قانون این دنیا نوشته که از آن گریزی نیست!!چه کنم!!

تو کاری بکن...

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 8:38 توسط سکوت| |

قرار نبود اينگونه شود....

قرار نبود  دست و پا زنم در اين انبوه بازار شك و ترديد ها.....

قرار نبود خواب ِ چشمانم را به تاراج برند.....

قرار نبود نسيه دهندَم لمحه اي كوتاه براي تازه كردن نفسَكي گذرا....

قرار نبود اين چنين دلم دو نيم كه نع!!! هزاران هزار نيم شود.....

قرار نبود ترس بَرَم دارد...

قرار نبود من بمانم و خروارها شك.....ترديد....دو دلي...

قرار نبود.....

هيچش قرار نبود....

و راستي چه كسي اينها را قرار گذاشت؟؟؟؟؟


__ ميترسم.....خيلي هم ميترسم...زيادتر هم ميترسم....ترسيده بودم هم تاكنون زياد.....اما انگار اين ترس جديد است....تازه تر دارم ميترسم به گمانم...

............................

این متنو بی اجازه از وبلاگ شیرین گرفتم...شبیه حرف های منه!!خیلی...سری به وبش بزن...ققنوس!!

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 8:38 توسط سکوت|

 

امام على(علیه السلام): «مؤمن شادمانى اش در صورت و اندوهش در دل است. سینه اى گشاده و نفسى فروتن دارد. بالانشینى را کراهت دارد... سکوتش طولانى و اوقاتش مشغول است، شاکر و شکیبا است))

 

از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها آنهایی که با خود چتر به همراه می برند به کار خود ایمان دارند( آنتوان چیکف)

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 8:27 توسط سکوت|

دلم عجیب هوای تازه میخواهد...

بوی دلتنگی گرفته این تنه خسته را....

نفس!!

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 15:19 توسط سکوت|


Design By : Night Skin